باخیش
شنبه 11 شهریور 1391
بؤلوم | یازار : ماكولو هاراي

گاري     رضا براهني

در را از جايش كندند بلند كردند
در را به روى گارى انداختند بردند
ـ حالا فضاى خالى در چون دهان سگى تشنه و تنها در زير آفتاب له له زنان است ـ
اتاقها را بردند
ـ با سطح شيشه هاى تيز و شكسته ديوارهاى خالى و مغبون پنجره ها تنها مانده ست ـ
ديدى كه خانهء ما را هم بردند
ـ احساسهاى ما حالا زنبورهاى سرگردانى هستند كه تك تك دنبال كندوى گمشده شان مى گردند ـ
آنگاه نوبت سبلان آمد
ما بچه ها اطراف كوه حلقه زديم تماشا كرديم
بى اعتنا به ما مشغول كار خود شده بودند
فارغ شدند. و بعد: هن هن كنان سبلان را انداختند روى گارى بردند
و آسمان پرستارهء تبريز را كندند انداختند روى گارى
از روى گارى صدها هزار چشم درخشان تبريزى فرياد مى زدند:
ما را بردند
و،
بردند
گلهاى باغچه هاى تبريز مى گريستند وقتى كه ارك عليشاه را انداختند روى گارى بردند

حالا از موريانه ها نشانى خورشيد را مى پرسيم
اما تو نيستى
زيرا كه آمدند و تو را انداختند روى گارى بردند
ما در غياب تو در اينجا در اين جهان خاكى ويران چه مى كنيم؟
از دوردستهاى زمان غرش صدها هزار گارى را حتى در خواب نيز مى شنويم
ايكاش مى آمدند ما را هم مى بردند.
تهران 26/7/70