باخیش
پنجشنبه 16 شهریور 1391
بؤلوم | یازار : ماكولو هاراي

به دنبال فلك( صمد بهرنگی )
   

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، كجا می روی؟

مرد گفت: می روم فلك را پیدا كنم.

گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می كند. دوایش چیست؟»

مرد گفت: باشد. و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسید به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می روی؟

مرد گفت: قربان، می روم فلك را پیدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.

پادشاه گفت: حالا كه تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می خورم، تا حال یك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟

مرد راه افتاد و رفت. كمی كه رفت رسید به كنار دریا. دید كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا می روی، آدمیزاد؟

مرد گفت: كارم زار شده، می روم فلك را پیدا كنم. اما مثل این كه دیگر نمی توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.

ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پیدا كردی از او بپرسی كه چرا همیشه دماغ من می خارد؟

مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خیلی از كرتها از بی آبی ترك برداشته بود. اما یك چند تایی هم بود كه آب توی آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: كجا می روی؟

مرد گفت: می روم فلك را پیدا كنم.

باغبان گفت: چه می خواهی به او بگویی؟

مرد گفت: اگر پیدایش كردم می دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می دهم.

باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.

مرد گفت: اول بگو ببینم این كرتها چیست؟

باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.

مرد پرسید: مال من كو؟

باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلك قاپید و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابی كه سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟

فلك گفت: توی دماغ او یك تكه لعل گیر كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.

مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شكست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟

فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شكست بخورد باید شوهر كند.

مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی كه همیشه سرش درد می كند دوایش چیست؟

فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی گیرد.

مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش كردی؟

مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.

ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یك لعل گیر كرده و مانده. باید یكی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.

ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.

مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.

هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پیشش رسید و قضیه را تعریف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این كه كسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی كن.

مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهی را می خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.

هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت:

آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش كردی؟

مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یك آدم احمق است.

گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟

مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف كرد كه چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.

گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می توانم گیر بیاورم؟


نوشته شده توسط صمد بهرنگی